تبليغاتX
رامشیر- وبلاگ شعر

رامشیر- وبلاگ شعر

دل نوشته هایی به زبان شعر

با سلام و عرض ادب

میلاد آقا امام علی (ع) بود که دوست و برادر بزرگوار مرتضی جمالی پور بیت اول شعر زیر را در وصف مریدان اقا امام علی (ع) برای من فرستاد که حقیر چند بیت بعدی را بر وزن و قافیه بیت اول سروده ام که امیدوارم مورد نظر قرار گیرد.

خواهشاً حقیر را از نظرات ارزشمندتان محروم نفرمائید.

ارادتمند شما عزیزان - ادیبی

 

آنانکه علی را خدا پندارند
کفرش به کنار عجب خدایی دارند

در هو هو مستانه و در وقت دعا
پیمانه به کف عجب صفایی دارند

در خلسه و در جنبش سرها به کنار
دیوانه صفت حال و هوایی دارند

در محضر مولا ی یتیمان نجف
از فرط شعف ناز و ادایی دارند

دلها نه فقط عشق علی دارد و بس
بر آل علی حب و ولایی دارند

چون غیر خدا هر که پرستد کافر
لیکن به خدا عجب خدایی دارند

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت 0:18  توسط حبیب الله ادیبی  | 

دوستان عزیز سلام

کرد بلند دست علی را نبی - گفت به مردم که هذا اخی

بعد من ای ناس علی رهنماست - ساقی کوثر و ولی شماست

همزمان با عید سعید غدیر خم - عید ابلاغ رسالت و اکمال دین به نوبه ی خویش این عید سعید را به همه ی شما عزیزان تبریک عرض نموده توفیقات روز افزون شما را از خداوند منان خواستارم.

شعری که ملاحظه میفرمائید واقعه ی غدیر و حوادثی که در ان روز بزرگ اتفاق افتاد از جمله محاوره ی نبی عظیم الشان اسلام با مردم و سپس فرا خواندن امام علی (علیه السلام) و بلند کردن دست ایشان و اعلام ولایت آن امام همام را به زبان شعر بیان میکند.

امید است که مقبول نظر شما عزیز بزرگوار واقع گردد.

در سفر حاج بگفتا نبی

سرٌُ خداوند به مردم جلی

هان بگوئید که من کیستم

در ره ارشاد پی چیستم

هیچ بدیدست کسی از شما

حیله و نیرنگ به اعمال ما

در سخنانم دروغ و فریب

هر که بدیدست بیارد نهیب

شور بیفتاد که این قصه چیست

نیت مولی از این گفته چیست

جمله بگفتند خلائق به قال

ای به فدایت همه جان و منال

صادقی و صدق مرام تو است

شاهد این گفته خدای تو است

امر بفرمای که ما بنده ایم

در پی امرت همه جنبنده ایم

گفت پیمبر به لسانی رسا

کیست هم اکنون ولی شما

جمله بگفتند که بعد از خدا

هست ولی جمله به ما مصطفی

گفت پیمبر که الا مردمان

آمده وحیی زخدای جهان

گفته به من آن ملک راستگو

والی مردم زپی ات را بگو

حال علی آی کمی پیش من

ای پسر عم خوش اندیش من

رفت علی پیش پیمبر ستاد

دست تحیت به ید او نهاد

کرد بلند دست علی را نبی

گفت به مردم که هذا اخی

بعد من ای ناس علی رهنماست

ساقی کوثر و ولی خداست

من چه بگویم زمقام علی

روح خدا گشته در او منجلی

جان و روان جمله فدای ولی

هست ((محب)) خاک نعال علی

حبیب الله ادیبی (محب) ۱۰/۴/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت 6:20  توسط حبیب الله ادیبی  | 

در مراسم تشییع  آن دو کبوتر خونین بال گمنام در شهرستان رامشیر ناخودآگاه به یاد عموی شهید مفقود الاثرم افتادم و انگاری که پیکر عمویم را بر دست مشیعین میدیدم.

شهید مهدی کناوی غبیشی در عملیات رمضان مفقود الاثر گردید که در همان زمان خبر آوردند که احتمالا شهید شده است - بعدها پس از بازگشت آزادگان عزیز برادر یحیی عموری که از ازادگان سر افراز این شهرستان میباشد گفت که : ما همگی اسیر شده بودیم و ما را با ماشین به سمت بصره منتقل کردند.تعداد بچه ها در ماشین بسیار زیاد بود .شهید کناوی زیاد جراحت دیده بود و در حالت احتضار قرار داشت.در همین موقع پیکر ایشان را از ماشین بیرون آوردند و در نخلستانهای بصره به نخلی تکیه دادندو........

عمو جان تا بدیدم آن دو گل را - غم و اندوه تو بگرفت جان را

                                      شنیدم انکه در وقت اسارت تنت پر زخم و مملو از جراحت

به نخلستان بصره آن عدوان - رها کردند تا تو بردهی جان

                                عمو جان مادرت چشم انتظار است - ز بهر دیدنت او بی قرار است

بیا بنگر تکیده گشته مادر ز هجرانت خمیده گشته مادر

                                                     مداوم ذکر او ام البنین است بسان او عزادار و غمین است  

شنیدم من که در وقت نیایش بگوید با خدای آفرینش

                                                   خداوندا چه شد مه پیکر من نیاوردی چرا او در بر من

 التماس دعا

                   

+ نوشته شده در  88/09/08ساعت 20:15  توسط حبیب الله ادیبی  | 

این شعر زیبا سروده ی دوست عزیز آقای مهدی منیعی است که در پست های پیشین نیز یکی از اشعار زیبای این بزرگوار را در این وبلاگ درج نموده بودم. شایان ذکر است این برادر بزرگوار در سرودن اشعار آئینی ید طولایی داشته و برادر بزرگوارشان آقای شادپور منیعی که از مداحان بنام شهرستان رامشیر می باشند نیز از این اشعار در مداحی ها و نوحه های خود استفاده میکنند. تخلص شعری این بزرگوار نیز خاکی می باشد که بار دیگر از اینکه ما را با فرستادن شعر زیبایشان مورد تفقد قرار دادند از ایشان تقدیر و تشکر میگردد.  

یا حسین گفتیم و ما مجنون شدیم
راهی دشت بلا و خون شدیم
همسفر با لاله های داغدار
میهمان بر خیمه مولا شدیم
کربلا بود و حکایتهای عشق
دانش آموز کلاس او شدیم
درس اول از منیت ما شدن
قطره ای بودیم و ما دریا شدیم
ذوب در دریای احسان حسین
درس دوم بود و ماهم آن شدیم
درس سوم عشق بازی با حسین
مهر و ایثار و وفا از بر شدیم
درس چهارم از علمدار حسین
بهر مولا ما ابالفضلی شدیم
چون علی اکبر علی اصغر فدا
درس پنجم غرق در مولا شدیم
ششمین درس از وجود زینب است
صابر از مشق مصائب ها شدیم
تا که هفتم درس عشق آغاز شد
درحسین گمگشته ناپیدا شدیم
خاکی از جام می ناب حسین
مست شد ما هم همه شیدا
شدیم

+ نوشته شده در  88/09/08ساعت 15:25  توسط حبیب الله ادیبی  | 

 

دِل زِدیریت هِی ایتِکنِه – گو – اشوفک وین – عزیز

مو ایگُم سیت تا بدونی -از تو – اِطلُب دِین – عزیز

دِل زِدیریت هِی ایتِکنِه (دل از توری تو در حال طپش است)– اشوفک وین (کجا تو را ببینم)

مو ایگُم سیت تا بدونی (من برای تو میگویم تا بدانی)- اِطلُب دِین (خواسته ای دارم)

ای تیل سی سیل تو خوبِن و گرنه-  سیت بِگُم

یو که – عینٍ لا یشوفِک شلی بیهِ العین – عزیز

)ای تیل سی سیل تو خوبِن (این چشمها برای دیدن تو خوبند) سیت بِگُم -برایت بگویم

یو که (اینکه)– عینٍ لا یشوفِک شلی بیهِ العین (چشمی که تو را نبیند این چشم به چه درد من میخورد

اَی نبینه اِی تیَل سیمای پر ناز تونه

تو بدون حتما یِنه کو – عَمیِ هذه العین – عزیز

اَی نبینه اِی تیَل (اگر این چشمها نبینند) تونه--تورا

بدون---بدان--- حتما یِنه ---حتما این را --– عَمیِ هذه العین---این چشم کور است

لووِلُم دارِن بسی حسرت زنِن یک دم زعشق

با دو صد شور و حرارت بوسه بر – شِفتِین – عزیز

لووِلُم دارِن --- لبهایم دارند--- زنِن---بزنند---شفتین---گونه هایت

هر چه خُوسی ایدُمِت اما نِخو از مُ یِنه

وُ چِنِ تا سیت بِگُم مُ – بوسه ای بر – عِین –عزیز

هر چه خُوسی ایدُمِت---هرچه بخواهی به تو میدهم--- اما نِخو از مُ یِنه---اما این را از من نخواه

وُ چِنِ تا سیت بِگُم مُ --آن چیست تا من برایت بگویم---بوسه ای برعِین --–بوسه ای بر چشمانت

با صداقت ایگُم و دارم به ای حرفم یقین

انتهیای جان منلو صِرنِه عین ابعِین -عزیز 

با صداقت ایگُم(با صداقت میگویم)--انتهی--تمام میشوم-میمیرم--– لو صِرنِه عین ابعِین (اگر با هم چشم به چشم شدیم و نگاهم با نگاه تو تلاقی پیدا کند 

 

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 12:12  توسط حبیب الله ادیبی  | 

 

گویم ای جان از برایت با دو صد شوق کثیر

بار دیگر شمه ای آداب شهر رام – شیر

 

شعر من باشد در اوصاف یکی نوشیدنی

قهوه و آداب آن باشد در اینجا دیدنی

 

بهر تقسیمش همی دله رود اینجا به کار

قهوه دارد پیش ما ارج و بسی قرب و وقار

 

آب و قهوه را اضافه ساز آنگه در زمان

بر اجاقی نه و بهر پختنش بر ده امان

 

شربت قهوه اگر باشد شود او بس لذیذ

گر نباشد یک دو مثقالی نمک در آن بریز

 

قهوه ی آماده در دله بنه ای جان من

کو نباشد مثل این نوشیدنی اندر زمن

 

گر که باشی ساقی قهوه به دست راست گیر

یک دو فنجان را و با دست چپت هرگز مگیر

 

یک کمی قهوه زدله ریز در فنجان عزیز

بعد از آن برزن تو فنجان را به دله بس تمیز

 

آنکه می گیرد زدستت قهوه - با دست یمین

باید این فنجان بگیرد – این بود رسمی مبین

 

بعد خوردن گر که خواهد گویدت دیگر نریز

با تکان دست سازد او تو را هشیار عزیز

 

گر که فنجان داد دستت او بدون هر تکان

بار دیگر ریز بهرش قهوه ای اندر زمان

 

ریختی گر قهوه در فنجان و آن کس نطلبید

باید آن قهوه به دله- بازگردانی وحید

 

اینچنین باشد رسوم قهوه دادن در مضیف

همچو رسمی بیش می سازد به هم دلها الیف

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 16:33  توسط حبیب الله ادیبی  | 

 

گفته ام در شعر قبلی بنده اوصافی وزین

فی الکمالات البلد و الناس هم کانو حنین

 

لیک در شعری دگر اکنون سرایم از شما

گوشه ای اوصاف این شهر پر از مهر و وفا

 

گفته ام یاران بسی من ، مردمان رامشیر

مردمی افتاده و محجوب و جمله سربزیر

 

از مرام و از صفا دیگر نگو شاعر سخن

چون نیابی مثل این مردم به اکناف وطن

 

رامشیری را ببینی پر نشاط و خنده رو

چون رسی برده سلامش ، غم زسیمایش مجو

 

گر به شهر رامشیر ما تو جمعی بنگری

جمله با هم در مزاحند یا که در شوخیگری

 

خنده از سیمای مردم بر نیفتد در بلاد

بارالها تا قیامت مردمش اینگونه باد

 

از زنانش هم بگویم کو به صد حجب و حیا

خانه ی خود را نموده مملو از مهر و صفا

 

پوشش زنها بود چادر حجاب فاطمی

کو وقار آرد و افزاید به ارج آدمی

 

بر پذیرایی بگویند رامشیریها مضیف

جایگاهی بهر مهمان بس بزرگ و بس نظیف

 

گعده باشد شب نشینی ، سرزدن بر اقربا

خوانده میگردد بدووَ در زبان شهر ما

 

حال خواهم از فواتح بهر تو گویم سخن

بارالها کس نگردد در غم و رنج و محن

 

گر که کس مرحوم گردد جمله خویشان و کسان

در زمان خود را رسانند بیت آن جنت مکان

ادامه دارد

+ نوشته شده در  88/08/26ساعت 14:50  توسط حبیب الله ادیبی  | 

 عسیده یاحلوا شلی

مواد لازم: 250 گرم خرما نرم 4 پیمانه آب گرم ½ پیمانه گلاب 1 قاشق مربا خوری پودر هل 1 پیمانه آرد گندم 2-3 قاشق غذا خوری روغن

طرزتهیه: خرما را درظرفی می ریزیم اب گرم را روی خرما می ریزیم و به مدت 2-3 ساعت می گذاریم بماند ارد را روی حرارت متوسط تفت می دهیم دقت می کنیم ارد نسوزد مرتب با قاشق چوبی هم می زنیم تا ارد طلایی شود خرما را می مالیم سپس از صافی رد می کنیم و اب خرما را به ارد اضافه می کنیم مرتب هم می زنیم تا حلوا به راحتی از ظرف جدا شود گلاب و پودر هل را اضافه می کنیم حلوا را دربشقاب می ریزیم و روغن را گرم کرده روی حلوا می دهیم.

و حالا در مورد عسیده در شهرستان رامشیر

در زمان گذشته در شهرستان رامشیر اگر در فصل زمستان چند روزی باران نمی بارید مردم اقدامات چندی از قبیل دعای باران - گوشک باران - قبله ی ولات - عسیده و .... انجام میدادند که در اینجا قضیه ی پختن عسیده جهت آشنایی شما عزیزان درج میگردد.

البته تحقیق مذکور ممکن است دارای نقایصی باشد که از همشهریان عزیز خود تقاضا دارم که نقایص ان را در قالب نظرات ارسال دارند .

عسیده  

همانطور که در بالا حضورتان عرض شد اگر در فصل زمستان چند روزی باران نمیبارید و بیم آن می رفت که سال خشکی باشد مردم به تکاپو می افتادند و یکی از اقداماتی که در ان زمان انجام میگرفت پختن عسیده بود که برای انجام آن در ابتدا چند تن از جوانان رامشیر صورت خود را با چفیه می پوشاندند به نحوی که فقط چشمهایشان معلوم بود و به زبان محلی پوز بند می شدند.

سپس این جوانان کاسه هایی را در دست میگرفتند و به درب خانه ساکنین رامشیر امده و با خواندن ابیات یعبید یده-هوهو - دگ المدگه -هوهو- دگه ابراسی-هوهو - طیر نعاسی هوهو-کارون زاید هوهو حنطه و اشعیر هوهو طرس المناجیر هوهو-و یا الله ارحمنه بالمطره -شیل الشایب و الحطره  برای پختن عسیده طلب آرد - روغن - خرما یا مبلغی پول مینمودند .

بعد از اینکه مقداری پول و مایحتاج پختن عسیده جمع آوری می شد اقدام به پختن عسیده مینمودند که این کار را یکی از زنان رامشیر انجام میداد .

بعد از آماده شدن عسیده آن را درون سینی بزرگی می ریختند و انگشتری را در درون آن قایم میکردند و سپس با انگشت یکی یکی شروع به خوردن عسیده مینمودند .

البته نقل قول دیگری در خصوص نحوه ی تقسیم عسیده وجود دارد که میگویند هر فرد را کاسه ای از عسیده میدادند و بعد کنکاش میکردند تا ببینند که انگشتر در کاسه ی چه کسی افتاده است .

 اگر هنگام خوردن عسیده انگشتر درون انگشت  کسی میرفت یا در کاسه ی فردی پیدا     می شداو می بایست با تمام قدرت شروع به دویدن میکرد تا توسط آن جوانان بانی پختن عسیده گرفته نشود چرا که در صورت گرفته شدن به شدت از دست آنان کتک میخورد او بایستی با شدت تمام به سمت قبرستان میدوید و به قبر مرحوم سید خلف که از سادات محترم شهرستان بود دخیل می بست . در صورتی که موفق به رسیدن به قبر سید خلف می شد و به ان سید بزرگوار دخیل میبست تا سه روز از طرف آن جوانان به او مهلت داده میشد اگر ظرف آن سه روز باران می بارید کاری به کار او نداشتند ولی در صورت نباریدن باران در آن سرمای زمستان بعد از سه روز او را میگرفتند و به درون رودخانه جراحی میانداختند و او در حالی که از شدت سرما میلرزید از خدا میخواست که باران رحمتش را بر این مردم ببارد.

 و حالا این جریان را به زبان رامشیری (خلف آبادی ) به صورت شعر بخوانید.

 ((عسیده))

 

از عَسیدَ یادُم اُومَ بَه چِقَ بیدَک لذیذ

تا بِگُم سیت وُ چِ بیدَک خَلفِبُودیه عزیز

عَسیدَ : غذایی محلی که در بالا توضیح داده شد -اُومَ : آمد – چِقَ: چقدر – بیدَک: بود

بِگُم: بگویم- سیت: برایت – وُ: او - چِ بیدَک: چه چیزی بود- خَلفِبُودی : خلف آبادی

چَن نَفَر چِفیَه ایبَسِن دِم سِرایَل ایزِدِن

چَند شُوهی جَم ایکِردِن بَعد حُمّار ایمِدن

چَن نَفَر: چند نفر - چِفیَه : چفیه - ایبَسِن : می بستند -دِم سِرایَل: درخانه ها – ایزِدِن: میزدند

چَند شُوهی: چند شاهی (پول رایج آن زمان)- جَم ایکِردِن : جمع میکردند- حُمّار: آهسته- ایمِدن: می آمدند

پیلِ ایکِردِن عَسیدَ ، مِی عَسیدَ شون چِ بی

آرد ، روغن بید و خرما ، چی دیَه مِن یُو نِبی

پیلِ : پول را -ایکِردِن عَسیدَ: عسیده درست میکردند- مِی: مگه - چِ بی: چه چیزی بود

چی: چیز- دیَه: دیگری - مِن یُو نِبی: در آن نبود

اینِهان اَنگُشترِ داخِل عَسیدَ بَس نِهون

پِنجِ ایزَن اینِهادِن کَم کَمَک داخِل دِهون

اینِهان: میگذاشتند- داخِل: درون - بَس نِهون: پنهانی (پنهان میکردند)

پِنجِ: ایزَن: انگشت میزدند- اینِهادِن : میگذاشتند-کَم کَمَک:کم کم- داخِل دِهون: درون دهان

اَی کِ پِنجِی کَس هُل ایخَ داخِل اَنگُشتِرَک

دیه اُوسو چاره نیکِ سی پیا حَتی فِلَک

اَی : اگر-کِ:که- پِنجِی: انگشت- کَس: کسی- هُل ایخَ: فرو میرفت- داخِل : درون

دیه: دیگر- اُوسو: آن وقت- چاره نیکِ: چاره ای نمیکرد- سی: برای – پیا: یارو (آن شخص)

هَمِّکُونی سی زِدَن ، دیندا پیا بیدن وِ دُو

مِثل اَنگار مِن حَرَب بُویی وُ بینی تو عَدُ

هَمِّکُونی: همگی- سی زِدَن: برای زدن- دیندا : به دنبال –پیا: یارو- بیدن وِ دُو: در حال دویدن بودند

 مِن: درون- حَرَب : جنگ-بُویی: باشی- وُ بینی تو عَدُ: و دشمنت را ببینی

 دُوِسِنشون هَمََّ  بیدَک ری طرف بَر سید خلف

سید اولاد دین فرزند مولای نجف

دُوِسِنشون: دویدنشان- هَمَّ  بیدَک: همه بود - ری طرف بَر سید خلف: به سمت سید خلف

بِگِرِفتِن اَی پیایه مِن مِسیرِ دُوَسَن

ایزِدِن تا داد ایزَد ، دا سیچِ وُبیدی وِسَن

 اَی: اگر- پیایه: یارو را – مِن: در - مِسیرِ دُوَسَن: مسیر دویدن

داد ایزَد : فریاد میکشید- دا: مادر – سیچِ: چرا - وُبیدی وِسَن: بر من حامله شدی

اَی خُوشه بِرسُند جُغلَ سَر مِزارِ سید خِلَف

تا سه شو مُهلَت ایدانِش بَختِ جَدِ سید خِلَف

اَی:اگر- خُوشه: خودش را – بِرسُند: برساند- جُغلَ: یارو (آن شخص)

مُهلَت ایدانِش: به او وقت میدادند

اَی سِه شو ایگذَشتُ و بارون نیزَ  اَز جَنبِ خدا

ایگِرِفتِن او پیایِه چَن نِفَر اَز دَست و پا

ایگذَشتُ : بگذشت –نیزَه: نمی زد -اَز جَنبِ خدا: از سوی خدا

ایگِرِفتِن: میگرفتند- او پیایِه: آن شخص را - چَن نِفَر: چند نفر

شُوِ سَرما هَمِّکونی وِرش ایدان داخِل گُدار

هِی دِک ایخَ وُ ایگُو الله تو بارونت ببار

شُوِ سَرما: شب سرما- هَمِّکونی: همگی- وِرش ایدان: می انداختند- داخِل: درون- گُدار: رودخانه

دِک ایخَ: می لرزید- وُ ایگُو: و میگفت  

نیِتَل صاف بیدَک اوُسُ دل ببی مِی آسمون

یادُم ایایِ کُنُم لَعنَت زِ دِل بَر ای زِمون

نیِتَل : نیتها-بیدَک: بود- اوُسُ: آن زمان- دل ببی مِی آسمون: دلها مانند آسمان بود

یادُم ایایِ: یادم می آید- کُنُم : میکنم - بَر ای زِمون:بر این زمانه

+ نوشته شده در  88/08/24ساعت 16:42  توسط حبیب الله ادیبی  | 

 

بابلووی (عبد المای)

 

در فولکوریسم (فرهنگ عامیانه)شهرستان رامشیر در رودخانه ی جراحی حیوانی زندگی میکند که از همه ی جهات شبیه به انسان است یعنی دارای سر و دو دست و دوپا و همچنین زندگی خانوادگی همسر و شوهر که بچه هایی نیز برای آنها ذکر شده است .

 به این حیوان در زبان خلفبادی بابلووی و به عربی عبد المای (بنده یا نوکر آب)      می گویند.

جالب اینجاست که در شهرستانهای همجوار نظیر شادگان و هندیجان نیز طبق تحقیقاتی که این حقیر انجام داده ام به وجود چنین حیوانی اعتقاد داشته و تمام خصوصیتهایی که ما برای این حیوان سراغ داریم در فرهنگ عامیانه ی آنها نیز وجود دارد .

این حیوان دوزیست که قابلیت زندگی در آب و بصورت محدود در خشکی را دارد سیاه رنگ بوده با بدنی متشکل از چربی (پیه) ، دارای ناخنهای بسیار بزرگ و قوی که جهت مبارزه از آنان استفاده میکند.

اعتقاد مردم این سامان این است که این حیوان انسانها و البته بیشتر بچه ها را به زیر آب کشیده و انهارا خفه کرده وسپس خون آنان را  می مکد لذا به این دلیل آنها عموما بچه هایشان را از شنا در رودخانه ی جراحی که در مجاورت شهرستان می باشد منع میکنند.

حکایات بسیاری از مشاهده شدن این حیوان توسط مردم وجود دارد که رایجترین آنها را به اختصار حضورتان عرض مینمائیم.

در رامشیر به جایی که بواسطه ی تلمبه های بزرگ  ، آب از رودخانه استخراج و به مزارع کشاورزی منقل میگردد مکینه میگویند که عموما در جای بلندی که به عمیق ترین نقطه ی رودخانه نزدیکتر باشد احداث میگردد. که انشاء الله در خصوص چگونگی ساخت و کار کردن مکینه ها هم در آینده نکاتی را مرقوم می نمایم.

 

 گرفتن بابلووی توسط یکی از سادات

 

در یکی از روزها که یکی از سادات رامشیر -(چون در خصوص آن شخص سید نقطه نظرات متعددی وجود دارد و چندین سید ذکر شده است لذا ما به واژه ی سید اکتفا کرده و از آوردن نام شخص معذوریم) - به کنار رودخانه رفته بود و اسب او نیز در حال خوردن آب از رودخانه بود بابلووی به اسب حمله کرده و قصد کشیدن اسب به آب را داشته است.

البته بعضی ها میگویند که بابلووی دم اسب را گرفته و بعضی دیگر میگویند که به دستان اسب که در در درون آب بودند حمله کرده است که نظریه دوم بیشتر محتمل است.

القصه بابلووی دستهای اسب را گرفته و قصد کشیدن اسب به درون آب را دارد که با مقاومت اسب روبرو میگردد و اسب شروع به رمیدن میکند و با شدت تمام دستان خود را از آب بیرون میکشد که این اقدام اسب سبب میگردد تا بابلووی از آب بیرون آمده و به هوا پرت شود و با شدت تمام به ساحل رودخانه پرت گردد.

سید مذکور نیز که شاهد این قضیه است بابلووی را گرفته و او را به خانه میبرد.در خانه متوجه میشوند که این حیوان ماده است لذا لباس زنانه را به او میپوشانند و او را برای آرد کردن گندم بوسیله آسیاب دستی (آسک) بکار میگیرند.

میگویند که بابلووی چند روزی در خانه ی سید به آرد کردن گندم با آسک مشغول بوده و مدام نام بچه های خود بشیر و نظیر را می برد و بسیار برای آنها ناراحت بود حتی می گویند که با اهل خانه صحبت میکرده است.

از طرفی شوهر بابلووی به همراه دو فرزندش بشیر و نظیر چندین شب متوالی به کنار تلمبه ی آب (مکینه) می آمدند و با لحنی حزین و به زبان عربی همسرش را با عبارت وینچ مره(ای زن کجایی) صدا میکرد.

بابلووی ماده نیز چون بدنش از چربی تشکیل شده بود ، تحمل گرمای طاقت فرسای هوا را نداشت و روز به روز از چربی او کاسته می شد و به اصطلاح آب می رفت.

لذا خانواده ی محترم سادات که ناشکیبایی شوهر بابلووی و همچنین غم و غصه ی بابلووی ماده را از فقدان فرزندان و گرمای هوا مشاهده کردند دلشان به رحم آمده و بابلووی ماده را به کنار مکینه بردند و در آب انداختند ولی با کمال تاسف بعد از چند دقیقه مشاهده کردند که خون قرمز رنگی بر روی آب جاری شد و این نشانگر این بود که بابلووی نر از فرط تعصب و غیرت زن خود را بدلیل اینکه چند روزی را بیرون از خانه گذرانده بود کشته و بدینوسیله درس غیرتمندی و ناموس پرستی را به اهالی روستا گوشزد کرد.

 

حال شرح داستان فوق در قالب شعر به زبان شیرین رامشیری (خلف آبادی)  

 

سی یو که ایخم بگم تحقیق کردم هر دمون

شادگان رفتم و رومز بعدش اومم هندیون

 

سی=برای --- ایخم=میخواهم--- بگم=بگویم --- هردمون=هرلحظه --- رومز=رامهرمز --- اومم=آمدم

 

شادگان نومش نهادن عبد مای بس سیاه

هندیونیل بگفتن ، بابلوی مثل ما

 

نومش نهادن= نام او را گذاشتند --- عبد الماء=بنده یا نوکر آب --- هندیونیل = هندیجانیها 

 

مو ندونم بید حیوون یا بشر بیدک عیون

دیده بیدنش قدیمل تِ مکینه مردمون

 

ندونم=نمیدانم---بید= بود---عیون= در حقیقت --- دیده بیدنش= او را دیده بودند--- تِ مکینه=کنار تلمبه  

 

اسب حونه ی سیدل رَ سر گدار او بخره

از قضا بد بابلوی دس جلوشه ایگره

 

حونه ی سیدل=خانه ی سادات --- رَ= رفت --- گدار=رودخانه --- او بخره=آب بخورد---دس = دست

 

زور ایزه اسب و بُل ایکند تا که واز اوبه ازش

بابلووی هم یهووی راس ایوبه ایگزش

 

ایزه=میزد  --- بل کندن= رمیدن  ---  واز اوبیدن= رها شدن  ---   ازش = از او  ---یهووی=یکباره  ---   راس ایوبه ایگزش= او را گاز میگیرد

گشتنش اسبه رم ایده دسشه ایکشه جلو

بابلووی رَ هوا ووبی منِ خاکل  ولو

 

     گشتنش= گاز گرفتن او --- رم ایده= رم میدهد --- دسشه=دستش را --- ایکشه= میکشد----- رَ هوا = به هوا پرت شد--- ووبی=شد --- منِ خاکل ولو = در خاکهای ساحل رودخانه ولو شد 

 

مایه بی بدبخت و بردن من یه تو بنهادنش

جومه کردن ورش و مطبخ  کار آسک دادنش

 

مایه بی=ماده بود --- من یه تو=در درون یک اتاق--- جومه=لباس---کردن ورش=به او پوشاندند --   مطبخ= آشپزخانه ---             آسک= آسیاب دستی --- دادنش = به او دادند

 

خدمت ایکه چند روزی دیر بی از بِچْیِلش

هردمون ایگو بشیرم و نظیرم من دلش

 

ایکه=میکرد --- دیر بی=دور بود --- بچیلش= بچه هایش ---هر دمون=هر لحظه --- ایگو=میگفت-- من دلش= زیر لب و آرام صحبت کردن

 

اسم بِچْیِ اولیش بیدک نظیر دُیُم بشیر

میرش ایمَ تی مکینه هر دمون ایدا سفیر

 

بچیِ اولیش= بچه ی اولش --- بیدک=بود --- دُیُم= دومی --- میرش= شوهرش ---  ایمَ= می آمد --- تی مکینه = کنار مکینه ---      هر دمون= هر لحظه --- ایدا=میداد---سفیر =فریاد(ایدا سفیر=فریاد میکشید)

 

لیک ایزه از دیری زن بُنگ ایزه وینچ مره 

 عفتی الافروخ رحتی یا بکان یالامرأه 

 

لیک=جیغ کشیدن --- ایزه=میزد--- دیری زن= دوری همسر --- بُنگ ایزه=فریاد میکشید--- 

 وینچ مره=کجایی ای زن (ترجمه مصرع دوم=بچه ها را رها کردی و به کجا رفتی ای زن)

 

گفتنه لارش ز په بی ،طاقتش گرما نبی

له له ایزه مثل موهی دل همه سیش سخته بی

 

لارش= بدنش --- ز په بی= متشکل از چربی بود --- طاقتش گرما نبی= تحمل گرما را نداشت--- موهی= ماهی--- سیش= برای او --- سخته بی = سوخته بود ، به رحم امده بود

 

رحم کردن بردن و انداختن من او گُدار

بعد چن دیقه بدیدن خین سرخ اوبی دیار

 

من او = در درون آب --- گُدار= رودخانه --- چن دیقه= چند دقیقه --- خین= خون ---اوبی دیار=پیدا شد  

 

بابلووی مایه ی مِردش ز غیرت کشته بی

درس غیرتمندی سی ما و مانل هشته بی

 

بابلووی مایه ی= بابلووی ماده را --- مردش= شوهرش --- کشته بی= کشته بود---  

          سی ما و مانل= برای ما و افرادی همانند ما --- هشته بی= گذاشته بود

 

حبیب الله ادیبی

 

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 20:35  توسط حبیب الله ادیبی  | 
 

پست بسته ذوق شاعر - شعر گم در نامه ها 

گو چه سازد زین غم و محنت - محب بینوا 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 20:20  توسط حبیب الله ادیبی  | 

 

در خیال ما نبوده هیچ - چرخ بیستون

دست تقدیرش نماید -ما به رومز رهنمون



شکر ایزد زآنکه باشند جملگی یاران شفیق

نآمده گشتم به یکدم با همه آنان رفیق



اولی سید حسینی -پرزشور و زندگی

بینی اندر وجه او نور صفا و بندگی



رستگار آن مرد شیرین گر کند با تو سلام

آنچنان کوبد به دستت کو ببندی هر کلام



دیگر آن باشد صمیمی بس وزین و خنده رو

موسوی را داده ایزد از کرم یک جمله مو



سید اولاد دین یوسف نشان بی مثل

سازد او صحبت به اندرز و بسی پند و متل



گر چه حافظ گفته از شیرازی ترکش حدیث

آنکه باشد خال خوش بر کنج لبهایش جلیس

 

ترک ما از ترک خواجه بس بود بهتر از این

چونکه باشد شوخ و شنگ و پاک و معصوم و وزین

 

ترک ما قشقایی است و مملو از فهم و کمال

لیک برده اندکی بیچاره از شکل و جمال

 

باشد آنجا یک عرب زاده که از علم لسان

هیچ نابرده زبان جد و آبائش نشان

 

بعد از او هادی خمیسی مرد کوشا و بسیط

بس بدارد علم و اگاهی ز احوال و محیط

 

از حبیب دل بگویم - کو به صد خلق سلیم

از برای مشتری بس بوده محبوب و حلیم

 

حسن اخلاق ار بخواهی مهدی ما را ببین

کو چنان باشد بسی شایسته و خوب و وزین

 

بهمنی را بین که محجوب و بسی بی ادعا

میکند کار و بسی دارد به دل مهر و وفا

 

................ ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 2:47  توسط حبیب الله ادیبی  | 
 

 گو به فرهاد از بر شيرين مدر جامه از آنک

                                 نانوائيها هم اينک جوش شيرين ميزنند

قابل توجه ریاست محترم صنف نانوایان و سفید پزان و صنوف وابسته برادر جمالی پور جهت هر گونه اقدام مقتضی

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت 23:20  توسط حبیب الله ادیبی  | 

 

جِن جِلیقی شده ام از غم هجران نگار

بُرشِکی گشته ام افسرده به دنبال مزار

جنگه پا باشم و دائم مترصد به فرار

قشه دارم به دل و ساکت و محزون و فگار

برده از من غم تو طاقت و ایمان و قرار

 

ای که عزی وگرات ای که تو کُردی مونه زار

 

بنگ روز خواسم بیایوم دیدنت گفتی نیو

هشتمش شوق دمون بازم تو گفتی که نیو

اومدم عفتو زنون گفتی کی گفته که بیو

من جلنگه ظور گرما تو بگفتی که بیو

تش من دل تو گلندی و زمو داد و هوار

 

ای که عزی وگرات ای تو که کُردی مونه زار

 

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 11:24  توسط حبیب الله ادیبی  | 
 

هوشدار ای منتظر دیگر شده وقت ظهور

وقت تشریف ملائک در رکاب کوه نور

 

موسی عمران که روح قدسی اش تاراج دل

گو تلمذ کن ز ساحت تا شوی همپای هور

 

گو به عیسی کو بیاید تا - به صف تشنگان

می بیاشامد زساقی با دو صد طیران و شور

 

آن می ساقی که باشد مرهم و معجون دل

دیده را نه بلکه دل بینا کند از فرد کور

 

لرزه افتد بر دل ظالم چو آید نام او

چون ستاند داد مظلوم از ید حکام جور

 

ای محب دل را بکن منزلگه آن رهنما

آنکه باشد قائم و آل محمد جمله پور

 

 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 16:37  توسط حبیب الله ادیبی  | 

 

رفته بودم کربلا در صحن آن یار شریف

دیدم آنجا بر نوشته نام گلها را ردیف

 

بود هفتاد و دو آیت روی یک مصحف زنور

هر یکی از آن دلیران - صد هزاران را حریف

 

پنجه کردم در شباک و بوسه دادم بی قرار

گفتم ای مولا فدایت - لیتنی کنتُ الیف

 

سیل اشک از دیده جوشان آمد و دل غرقه شد

شد زدوده دل ز زنگار و بسی شد او نظیف

 

پاک شد چون دل به ناگه آمد این احساس دست

گشته ای محرم حبیبا نزد معبود لطیف

 

کاش این احساس خوب بندگی دائم بُدی

تا محب باشد همیشه - طاهر و پاک و عفیف

 

 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 16:31  توسط حبیب الله ادیبی  |