تبليغاتX
رامشیر- وبلاگ شعر

رامشیر- وبلاگ شعر

دل نوشته هایی به زبان محلی خلف آبادی و سنتی

 

پست بسته ذوق شاعر - شعر گم در نامه ها 

گو چه سازد زین غم و محنت - محب بینوا 

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |

 

ماه عدل و دولت عدل و فقیه عدل جو

گفتمان مهدوی داده به کشور آبرو

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |

 

باز آمد ماه بخشش ، ماه غفران و صیام

برکش ای جان تیغ تیزت بهر شیطان از نیام

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |

 

در خیال ما نبوده هیچ - چرخ بیستون

دست تقدیرش نماید -ما به رومز رهنمون



شکر ایزد زآنکه باشند جملگی یاران شفیق

نآمده گشتم به یکدم با همه آنان رفیق



اولی سید حسینی -پرزشور و زندگی

بینی اندر وجه او نور صفا و بندگی



رستگار آن مرد شیرین گر کند با تو سلام

آنچنان کوبد به دستت کو ببندی هر کلام



دیگر آن باشد صمیمی بس وزین و خنده رو

موسوی را داده ایزد از کرم یک جمله مو



سید اولاد دین یوسف نشان بی مثل

سازد او صحبت به اندرز و بسی پند و متل



گر چه حافظ گفته از شیرازی ترکش حدیث

آنکه باشد خال خوش بر کنج لبهایش جلیس

 

ترک ما از ترک خواجه بس بود بهتر از این

چونکه باشد شوخ و شنگ و پاک و معصوم و وزین

 

ترک ما قشقایی است و مملو از فهم و کمال

لیک برده اندکی بیچاره از شکل و جمال

 

باشد آنجا یک عرب زاده که از علم لسان

هیچ نابرده زبان جد و آبائش نشان

 

بعد از او هادی خمیسی مرد کوشا و بسیط

بس بدارد علم و اگاهی ز احوال و محیط

 

از حبیب دل بگویم - کو به صد خلق سلیم

از برای مشتری بس بوده محبوب و حلیم

 

حسن اخلاق ار بخواهی مهدی ما را ببین

کو چنان باشد بسی شایسته و خوب و وزین

 

بهمنی را بین که محجوب و بسی بی ادعا

میکند کار و بسی دارد به دل مهر و وفا

 

................ ادامه دارد

 

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |
 

 گو به فرهاد از بر شيرين مدر جامه از آنک

                                 نانوائيها هم اينک جوش شيرين ميزنند

قابل توجه ریاست محترم صنف نانوایان و سفید پزان و صنوف وابسته برادر جمالی پور جهت هر گونه اقدام مقتضی

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |

 

جِن جِلیقی شده ام از غم هجران نگار

بُرشِکی گشته ام افسرده به دنبال مزار

جنگه پا باشم و دائم مترصد به فرار

قشه دارم به دل و ساکت و محزون و فگار

برده از من غم تو طاقت و ایمان و قرار

 

ای که عزی وگرات ای که تو کُردی مونه زار

 

بنگ روز خواسم بیایوم دیدنت گفتی نیو

هشتمش شوق دمون بازم تو گفتی که نیو

اومدم عفتو زنون گفتی کی گفته که بیو

من جلنگه ظور گرما تو بگفتی که بیو

تش من دل تو گلندی و زمو داد و هوار

 

ای که عزی وگرات ای تو که کُردی مونه زار

 

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |
 

هوشدار ای منتظر دیگر شده وقت ظهور

وقت تشریف ملائک در رکاب کوه نور

 

موسی عمران که روح قدسی اش تاراج دل

گو تلمذ کن ز ساحت تا شوی همپای هور

 

گو به عیسی کو بیاید تا - به صف تشنگان

می بیاشامد زساقی با دو صد طیران و شور

 

آن می ساقی که باشد مرهم و معجون دل

دیده را نه بلکه دل بینا کند از فرد کور

 

لرزه افتد بر دل ظالم چو آید نام او

چون ستاند داد مظلوم از ید حکام جور

 

ای محب دل را بکن منزلگه آن رهنما

آنکه باشد قائم و آل محمد جمله پور

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |

 

رفته بودم کربلا در صحن آن یار شریف

دیدم آنجا بر نوشته نام گلها را ردیف

 

بود هفتاد و دو آیت روی یک مصحف زنور

هر یکی از آن دلیران - صد هزاران را حریف

 

پنجه کردم در شباک و بوسه دادم بی قرار

گفتم ای مولا فدایت - لیتنی کنتُ الیف

 

سیل اشک از دیده جوشان آمد و دل غرقه شد

شد زدوده دل ز زنگار و بسی شد او نظیف

 

پاک شد چون دل به ناگه آمد این احساس دست

گشته ای محرم حبیبا نزد معبود لطیف

 

کاش این احساس خوب بندگی دائم بُدی

تا محب باشد همیشه - طاهر و پاک و عفیف

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |

 

گلی دیدم به گلخانه که روی تو در آن پیدا
قرار خویش داد از کف زشوقش این دل شیدا


بگفتم من الا ای دل چه شد - دیوانه گردیدی؟
گل است این نیست دلدارت - بگو او را چرا چیدی؟


اگر اینگونه می خواهی وصال دلبرت بینی
نبینی جان من بلکه -  سرای آخرت بینی


به روز و شب شده کارم که دنبال تو باشم من
بدان این را که بعد از این غلام تو نباشم من


صباح و لیل از دستت شده تاریک و بس محزون
چنین پیش آوری بر من همی سازی مرا مجنون


نه دیگر بر لب خسته نشاط خنده میبینم
چو خود را در لوای تو غلام و بنده میبینم

 

جوان هستم ولی مانم به پیری زار و افتاده
چنین باشد الا مردم سزای حب دلداده


دل شیدا چو بشنید این به ناگه از تپش واماند
بگفت ای یار من بشنو حبیب از عاشقان جا ماند


به من اینسان مزن طعنه گه گل را یار خود بینم
نباشد در توان من بجایش لاله بگزینم


تپش های من محزون دگر بهر حیاتت نیست
اگر از یار برگردی گریزی جز وفاتت نیست


چه شد اینسان بریدی دل - زدلدار وفادارت
که زخم لب زنی هر دم به قلب زار و بیمارت


تو خود گفتی که جان و دل فدای آن سمن آسا
تو خود بودی ز بهر او غمین و واله و شیدا


تو خود روز و شبت کردی سیاه و تار و ظلمانی
تو خود رفتی سراغ او بسی خاموش و پنهانی


تو خود عاشق شدی بر او - که جانت شد نفسهایش
تو خود بودی همه عطشان - برای لعل لبهایش


تو خود گشتی چو مجنونی اسیر آن بت زیبا
تو خود گفتی که گشتم من چو مجنون واله ی لیلا


تو خود کردی که صد لعنت به نفس پر تمنایت
نبودی ای محب لایق که سازد عشق شیدایت

 

+ نوشته شده در ساعت توسط حبیب الله ادیبی |